جزيره هيچستان ب زير آب رفت

جزیرهسلام......

اين آخرين مطلبيه ک اينجا می نويسم........خيلی وقت بود می خواستم از اينجا برم ولی ب قول شاعر :« می خوام برم پا ندارم(می خواستم برم پا نداشتم)» ولی الآن هم پاشو دارم و هم دلشو.......جزيره هيچستان بعد از حدود دو سال ب زير آب رفت.........کاش هرگز کشف نمی شد.......

تو اين مدت با دوستای زيادی آشنا شدم.......خواهر و برادرای خوبی پيدا کردم(آبجی و داداچ سابق) و ازشون خيلی چيزا ياد گرفتم........

غزاله خواهر مهربونم ک هميشه ب من سر ميزد........

شکوفه ياس اون يکی خواهر گلم ک تا حالا نتونستم باهاش صحبت کنم . يا کامی اون خراب بود يا من........

فريانه خواهر مشپل گمپيم تو ساری.........

ستاره

علی همون برادر سياه سوخته و مهربونم.........

کورش بزرگ موسس سلسله ی هخامنشيان . بهترين حکومت شاهنشاهی ايران ٬ البته از نظر من......

شهاب برادر تازه تاسيسم ــ براتون آرزوی خوشبختی می کنم ــ ...........

و کسری داداشی گلم ک در حين مهربونی منو خيلی اذيت کرد و خودش اصلا متوجه نبود........

وخيلی دوستای ديگه ک الآن اصلا ب خاطرم نمياد (شرمنده)

جزیره

از اين ک تو اين مدت جزيره هيچستان رو تحمل کرديد ممنون

هرگز شما دوستای خوبم رو فراموش نمی کنم

 

خدانگهدار...

  
نویسنده : جزیره نشین ; ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۸ دی ،۱۳۸٢


سال نو مبارک

سال نو مبارکسلام..........

قبل از هر چيز آغاز سال نوی ميلادی رو ب همه هموطنای عزيز ب خصوص ب دوست خوبم نارينه ک نمی دونم الآن کجاست٬تبريک ميگم........

ب احتمال زياد يا ارمنستانه يا ايران و يا کيش..........از اين سه حالت خارج نيست(!).........

نارينه ی عزيزم ٬ سال نو رو بهت تبریک می گم.

 

 

وبعدش تسليت ب خاطر حادثه ی بم...........

اينجا بم است........فقط می توانی ببينی ٬ بهت زده بمانی و ديگر هيج.........شهر بم را ديگر فراموش کنيد.......ديگر شهری وجود ندارد.........خوشبخت ترينشان دو عضو خانواده اش را از دست داده بود و مصيبت زده ترين ٬ جسد ارگ بمدختر ۹ ساله اش را کنار دوازده جسد ديگر می گذاشت.........گريه ام نمی آيد..........اينجا بم است......يک شهر تاريخی........

يک شهر با چند هزار سال سابقه ی زندگی ٬ با خانه هايی ک پر از ياد و خاطره ی کوير است..........با کويری ک ب آسمان نزديکتر است........با آسمانی ک شبها پر از دانه های ستاره می شود.........با ستاره هايی ک انگشت های مردم بم آنها را در شبهای صاف نشان کرده اند........

فرصت کم است........چيزی ب شماره افتادن نفس های آخر نمانده و ما بايد زندگی را از لابلای آوازها هوار از هميشه پيدا کنيم..........بی رحم تر است و دست های ما ک ب کمکتان بی تاب است از هميشه بی بضاعت تر..........چيزی نمانده است ک دير شود و دست های ما چقدر کم می آورد وقتی فاجعه اين همه آوازه شده است..........ارگ بم

۶ ريشتر يعنی چقدر؟

مقياس ريشتر ٬ يک مقياس لگاريتمی ست.هر عدد روی اين مقياس ۱۰ برابر عدد قبلی است.مثلا قدرت يک زازله ۴ ريشتری ۱۰ برابر ۳ ريشتری ست.

۱ريشتر:عبور اتومبيل سنگين در خيابان ٬ معادل انفجار ۵۰ کيلوگرم TNT

۲ريشتر : عبور قطار با سرعت زياد = يک تن TNT

۳ريشتر : عبور هواپيما از بالای سرتان=۲۹تن TNT

۴ريشتر : انفجار کوچک اتمی = ۱۰۰۰تن TNT

۵ريشتر : انفجار اتمی هيروشيما = ۳۲۰۰۰تنTNT

۶ريشتر : قرار گرفتن در فاصله ی بيست متری انفجار يک معدن زغال سنگ = يک ميليون تن TNT

۷ريشتر : معادل بستن يک آدم روی موتور جت با قدرت حد اکثر = ۳۳ ميليون تن TNT

  
نویسنده : جزیره نشین ; ساعت ۱:٤۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸٢


ب روز شد ! ! !

سلام

 

دیگه امروز می خوام اینجا رو ب روز کنم ! ............ می بینید چ قد زود زود میام ! .........هر روز سه بار اینجا رو ب روز می کنم ........... صبح و ظهر و شب !

 

خب چ خبرا ؟........ برو بچز خوبن

می خواستم از اینکه إن قذه میاین اینجا و با قدوم پاکتون هیچستان منو از نیستی نجات می دین تشکر کنم!!! ........ دمتون سشوار بابا

 

من اصلا وخ ندارم ک بیام بهتون سر بزنم! ......... یعنی سر ک می زنم ولی وقت کامنت گذاشتن رو ندارم ! .......... شرمنده اخلاق ورزشکاری.........تو مرام ما اصلاً بی معرفتی نیست داداچ! حتماً در آینده جبران می کنم..........قول می دم.........حتماً حتماً حتماً !!! ( حالا کی ب کیه ؟!؟!؟!؟! تا آینده کی زنده س ، کی مرده ؟!؟!؟!؟!؟! )........ شما دعا کنید من دامپزشکی قبول بشم اونقد میام سر می زنم ک صداتون در بیاد ! ( البته می دونم ک صداتون در نمیاد ..........ماشالّا همتون اون قدر مهربونین ک نــــــــگــــــو ............ خانوم ، گل ، نفس ، گیلاس ........ آقا ، حرف گوش کن و ...( ب دليل مسايل شرعی از بوسيدن آقايون معذوریم)

 

بابا این دبیر تست ریاضیات عمومی ما خیلی خنگه ! .......... داشت کتاب ادبیات ما رو می دید ، رسید ب درس « مناظره ی خسرو و فرهاد » ......... گفت : « إ.... اینا چ ربطی ب هم دارن ؟؟؟؟ »

ما هم گفتیم :« بابا ، شیرین ، فرهاد ، خسرو ، یادت نیومد ؟!؟! »

گفت :« خوب اون ک شیرین و فرهاده ، اون یکی هم ک خسرو و شیرینه ........ خسرو و فرهاد از کجا اومده ؟»

ما هم گفتیم :« قشنگ ! خوب سر شیرین دعواشون می شد دیگه!!! »

با تعجب فراوان و شاخ بسیار گفت :« من تا حالا فکر می کردم : فرهاد واسه خودش ی شیرین داره ، خسرو هم واسه خودش ی شیرین !! »

 

این یارو با این همه هوش و ذکاوت حالا می خواد کارشناسی ارشد هم شرکت کنه ....... جل الخالق ( یا احتمالاً : جلل خالق )

ته رِه خدا می بینید دیگه کی شده دبیر ریاضیات ما ........ فردا پس فردا من اگه کنکور قبول نشدم تقصیر اون بودا ........ نگی نگفتیا !!!

  
نویسنده : جزیره نشین ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢ دی ،۱۳۸٢


 

  
نویسنده : جزیره نشین ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ آبان ،۱۳۸٢


پرسپوليس هميشه قهرمانه

سلام..........حال شما چطوره..........خانوم بچه ها خوبن..........سلام برسونين خدمتشون..........جمعه ک فيــتبال پرسپوليس ــ استقلال بود..........اصلا خودشو ناراحت نمی کنيم ک............ می دونيد چيه؟............استقلال پس از سال ها پوست انداخت و با روشی ک سال ها پرسپوليس از اون بهره می برد ٬ صاحب ی پيروزيه تاريخی شد.............برتری تو جدال های فيزيکی٬ روح تيمی٬ انضباط گروهی٬ فداکاريه بالا٬ وحدت تاکتيکیو برتری روانی امتياز هايی بود ک هميشه پرسپوليس از اونا بهرو می برد..........ولی تو اين بازی همه ی امتيازای ويژه ی قرمزا تو آبيا جمع شده بود..........بالا خره خوب بعد از عمری استقلال تونست پرسپوليس رو شکست بده.........دقت داشته باشيد ک بعد از عمری

  
نویسنده : جزیره نشین ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٢


روز دامپزشکی

سلام............حال شما تاغچه داره...........حال ما ک نداره...........۲باره اين سينوسامون اوتيده شدن ..........تبريکات بزرگ عرض مکولی ب خاطر خانوم شيرين عبادی ک جايزه صلح نوبل در وکرده..........اين مهم ترين خبر تو اين هفته بود ک من شنيدم..........واقعا خيلی جای تهسينات داره......... هم زن ٬ هم مسلمون ٬ هم ايرونی ...........اينارم از همينجا می فرستم برای شيرين جونم :

خبر ديگه ای نيست..........خبر ک اينه ک امسال پيشيمو مثلا داريم خفن درس می خونيم..........خفن تست می زنيم..........نه بابا شوخی کردما........ی وخ فک نکنين ک افتادم ب خرخونيا.........نه بابا از اين خبرا نيست.........هر چند ک دير يا زود بايد بزنم ب سيم خرخوني ٬ ولی نــــــــــــــــــــــــــــه

راستی ٬ پس پريروزا ک حدود ۱۰ روز پيش () بود روز من بود................اگه گفتين چ روزی بود...........روز دامــــــــــپــزشکی بود :

روز دامپزشکی بر عموم دامپزشکان عزيز مبارک بيده بود

بابا اين استاد شيميی ما اخر احساساته...........ان قذه مهربونه..........می خواد مثلا الآن تست بگيره...........برگه ها رو ک پخش می کنه می گه شما بشينيد من برم براتون شيرينی بيارم..........حالا مثلا تستاش خيلی خفن باشه ۲۰ تا سواله ٬ بعد ب خاطر ۲۰ تا سوال می ره شيرينی مياره...........تازه شعر هم ميگه..........اونقدر احساساتيه.........اخر اوا خواهره.........اصلا جذبه نداره.........ی بار سر کلاس خيلی شولوغ بازی می کرديم مثلا خيلی عصبی شد...........داد زد گفت :

اِ ه   ساکت باشين ديگه

مثلا اين الآن آخر جذبش بود ..........اول جلوی خودشو گرفت ولی بعد نتونست => زد زير خنده

خوب ديگه حرفامو خيلی گوشيديد ...........خسته شديد.........برم بند خ ( خر خونی ) رو اجرا کنم ديگه............

الهی خدا حفظتون کنه...........از وسط نصفتون کنه..........با آچار سفتتون کنه

  
نویسنده : جزیره نشین ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸٢


دايره

زندگی دايره ای محدود است

                          و مداری بسته

عاقبت روزی من

        من سرگشته در اين دايره ی بسته شده

                                                      من خسته   

می درم گوشه ی اين دايره را

                                 می گريزم از آن

                                               می روم پيش خدا

             گله از دايره ی بسته ی خود خواهم کرد    

و به او خواهم گفت

                       که من عاشق صاف ترين خط هايم ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

  
نویسنده : جزیره نشین ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ مهر ،۱۳۸٢


کمک

سلام سلام.........سامبولی بلام........خوب هستيد..........می بينم ک ميايد و پيام نمی ذاريد..........خوب خيالی نيست.............ما هم ميايم پيام نميذاريم.........البته ما خيلی مرام داریم مرگ داداچ!..........ب اين آسونيا نمی تونم ب کسی خيانت کنيم

خوب بگذريم.......اصلا مساله ای نيست...........من ب بزرگواری خودم بخشيدمتون

خوب ديگه مدرسه ها باز شده و کم کم داره جا ميفته و حال و هوای تابستون ديگه يخدی..........البته امسال ک من تابستون نداشتم.........همش کلاس داشتم.........البته فيزيک و رياضی و زيست و شيمی

امسال هم کنکور داريم و اگه اين کامی جون بذاره می دونيم ک چ جوری بايد درس بخونيم..........قبلنا ک هر روز پاش می شستم.........ولی الآن مثلا خودم رو تبعيد می کنم..........ب خودم قول دادم ک فقط ۲شنبه ها و ۵شنبه ها پاش بشينم..........آخه ۳شنبه ها تعطيلمجمعه هم ک اتوماتيچ تعطيله..........البته ب قول خودم وفا کردم و جز ۲شنبه ها و ۵ شنبه ها پشتش نشستم........ولی سر کلاس و موقع درس خوندن همش حواسم بهشه

چی کار کنم ب نظر شما..........با اين وضع حتما دانشگاه قبول می شم.........البته اصلا برام مهم نيست ک دانشگاه قبول شم يا نه..........البته رشته ی دامپزشکی رو خيلی دوس دارم........رشته های ديگه ای هم دوس دارم ولی از بدشانسيه من هم هر رشته ای ک دوست دارم پسرونس........مـــــــــــــامــــــــــــــــان

يکی منو کمک

  
نویسنده : جزیره نشین ; ساعت ۸:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٢


دور افتاده

بيدار شده بود . قبل از اينکه گنجشک ها بيرون از قاب پنجره ٬ آوازشان را سر دهند . لحظه ای بعد در تاريکی اتاق توانست لباس هايش را که شتاب زده بر روی صندلی کنار تخت انداخته بود ٬ ببيند . کلاهش روی دسته ی مبل خود نمايی می کرد ٬ به زودی آن را بر سر می گذاشت و به طرف خانه راه می افتاد . امروز ٬ روزی بود که به دريايی که عاشقش بود باز می گشت .

از روی تخت پايين پريد ٬ قبل از پاک کردن کفش هايش پيراهن و پيژامه اش را عجولانه مرتب کرد . کليد برق را زد ٬ اتاق از نور پر شد . کلاهش را از روی مبل قاپيد و محکم بر سر فشرد . دستی به آيينه زد و صورتش را در آن جستجو کرد . به اصلاح احتياج داشت ٬ ولی می نوانست تا رسيدن به خانه صبر کند ٬ حالا بو و مزه ی دريا را حس می کرد . در اتاق را بست و راهروی تاريک را به سمت دز خروجی پيش گرفت .

پرستار با ديدن مرد کارت های بازی اش را کنار گذاشت ٬ سراسيمه برخواست و او را به تندی عقب راند . مرد دويد و دستگيره ی در بسته ی راهرو را با قدرت بالا و پايين کرد و دوباره شانس خود را آزمود .

نور قرمز رنگ از تابلوی « خروج » بالای سرش بر روی شانه های خميده اش پاشيده شد . پيراهن نارنجی رنگش آنقدر بلند بود که تا روی مچش را می پوشاند . کلمه ی « بی خانمان » درشت و سياه بر دو روی پيراهن خودنمايی می کرد .

زن کشوی ميزش را باز کرد و بسته ای آب نبات بيرون آورد ٬ آب نبات های زرد به رنگ آفتاب برای بازگرداندن او به تختش کافی بود .

  
نویسنده : جزیره نشین ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ مهر ،۱۳۸٢


بعضی حرفا...۴...

بعد از ورزش ژیمناستیک («جیملاستیک».....لطفا با لحجه خوانده شود)، لاستیک ماشینش جیم شده بود

 

برای اینکه لحظات عطرآگینی داشته باشم ، به ساعتم ادوکلن می زنم (اگه ساعتتون واتر پرو وه این روش تایید می شه ، در غیر این صورت ک شرمندتونم)

 

به انتظارت می ایستم ، حتی اگر زیر پایم جنگل سبز شود (اون دیوونه بود ، شما ی همچین کاری نکنیدا ، اگه قرار بود بیاد میومد دیگه ، این حرفا رو نداره دیگه)

 

اگر قبل از امتحان نمره ام را می دانستم ، زودتر تصمیم به درس خواندن می گرفتم (ای بابا ، این درس هم برای ما شده معضل ، بر کاشفش لعنت)

 

از وقتی که خودشو به موش مردگی زده بود ، از دست گربه ها امان نداشت (حیوونی!!!)

 

دست عجول به جای ماهی ، قورباغه می گیرد (قورباغه ک بهتره ، پس همیشه بعجولین ، ولی یادتون باشه ک عجله کار شیطونه ، اگه مثل خودم شیطونین اصلا موردی نداره!)

 

زندگی بدون عشق ، مثل پیتزای بدون پنیر است (حالا نگفتما ک برین تندی عاشق بشین ، عاشق بشین ، ولی حواساتونو خوب جمع کنین)

 

همسایه ی ما آنقدر خسیس است که وقتی بچه اش سکه یک تومانی قورت داد ، داشت خودش را می کشت (توضیحات : می دونم که خیلی باهوش تر از این حرفایید ولی خوب برای اونایی که هنوز 2زاریشون نیفتاده می گم......نه.......با شما نیستم که.........می دونم شما باهوشید........منظورش اینه که اون همسایه هه چون بچش داشت خفه می شد ٬داشت می مرد..........ولی این آقاهه (آره بابا......آقا بود) فکر می کرد ک ب خاطر سکه هه داره خودشو می کشه)

  
نویسنده : جزیره نشین ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ مهر ،۱۳۸٢